|
|
 |
میدانید، اینکه آینده برایت روشن نباشد، یکطورهایی برای جوانی به سن و سال ِ من فاجعه محسوب میشود. دقیق نمیدانم، اما فکر میکنم این شرح وضعیتِ امروز ِ بسیاری از جوانان این مملکت است و من تنها نیستم. خوب باید گریست به حال مملکتی که آینده سازانش اینطور سردرگم باشند و ندانند که واقعا به کجا قرار است برسند. مثل این است که عدهای راه بیفتند در بیابان بیهدف به سمتی بروند، نه مقصد میدانند نه حتی دلیل رفتنشان را. میروند چون زندهاند. صرفا یک هدف کوتاه مدت در ذهن دارند که آن هم همان بهتر که رویش حساب نشود؛ رسیدن به واحهی بعدی و رفع تشنگی و باز حرکت.
میخواهم بگویم ما دشمن ِ خارجی هم که نداشته باشیم همینطور داریم به سمت از هم پاشیدگی میرویم. این روشن نبودن آینده فقط مختص من و شما نیست. کسانی که افسار ِ دیپلماسی را به دست گرفتهاَند هم - باور کنید - خودنمیدانند به کجا میخواهند برسند. آنها هم دنبال واحهاَند حالا کمی بزرگتر. ورنه این برنامهی فلانِ توسعه و چشمانداز ِ بهمان ساله کشک است.
باور کنید بعضی اوقات دلم میخواهد مثل این فیلم "خاک آشنا"ی بهمن فرمان آرا ( که هیچ هم دوستش ندارم ) بروم وسط بیابان یک کلبهای پیدا کنم، در را ببندم، بروم زیر زمین خود را سرگرم دل مشغولیهایِ تکنفرهاَم کنم. نه نگران آلودگی هوایی، نه آلودگی ِ آب، و مهمتر از همه آلودگی ِ انسان؛ که این آخری واقعا دست خودمان نبود. یعنی بد نبودیم از شکم مادر، بد شدیم. حالا چه و که بدمان کردند مهم نیست. شدهایم.
ولی واقعا
لیاقتمان همین بود؟
|
05/05/1389 |
شب انسان شناسی
|
|
 |
امشب آسمان اینقدر صاف است و ماه آنقدر گِرد که تا به حال شب را روشنتر از این ندیدهاَم. قرصی که هر شب یک ساعت قبل ِ خواب میخورم زورش به قهوهی چند ساعت پیش نرسیده و من فکر میکنم آیا واقعا میخواهم که بخوابم!؟ آیا واقعا اینکه شبی به این زیبایی را ازدست دهم میارزد به مثل باقی انسانها (!) سر صبح سر کار رفتن؟ آیا حاضرم زیبایی را با همرنگ شدن عوض کنم؟
امشب روشنتر از هر شبیست. آنقدر روشن و زیبا که فکر میکنم بد نبود اگر روز جایش را به شب میداد. مردم همه حرکت میکردند و در تکاپو بودند، اما نور همین قدر بود. همین مهتاب بود و دیگر هیچ. نور سفید متمایل به آبیاَش را تصور کنید که چه سایه روشنهای زیبایی در همه چیز درست میکند. آن وقت به نظر شما دنیا زیباتر بود، نبود؟ آیا این زیبایی روی رفتارهامان تاثیر نمیگذاشت؟ مهربانتر، با انصافتر، بی حیلهتر و صادقتر از این ( که هستیم ) نبودیم؟
نه! یک چیز دیگر هم کم است. آن هم باید در روز ِ مهتابی باشد تا حست کامل شود. سکوت! این صدای فِس ِ کشدار که باعث میشود همهی توجهاَت را به آنچه میبینی معطوف کنی. صدا که نباشد، ذهنت فقط میبیند و لذتش را واقعا درک خواهی کرد. چرا که این انسانی که من میشناسم، جای شب و روزش عوض شود، دوباره همهی بدیهاش را با شرایط جدید وفق خواهد داد. پس باید قانونی گذاشت که اگر شب و روز عوض شد، حتما سکوت هم حضور داشته باشد. شاید اینگونه خیلی چیزها حل شود.
اَه! لعنتی. صدای ماشین همسایه همه چیز را خراب کرد. میخواهم واقعا بخوابم. قرصهایم کجاست!؟ میدانید؟ راستش ما موجودات دو پا فقط بلدیم آزار دهنده باشیم. شب و روز هم نمیشناسیم. همیشه همین بودهایم.
|
|
 |

نخستین شعری که در زندگی، آنجا که زمان و مکانش بود - و میشد با تکتک ِ سلولهایت حس کنی - خواندم این بود:
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخند ِ عشقم بود
...
و این در هفده یا هجده سالگی بود، بر روی تنها چیز به جای مانده از یک دوست. بعد از آن شاملو را با صدایش شناختم. کاشفان فروتن شوکران، رباعیات خیام، سکوت سرشار از ناگفتههاست، ترجمات لورکا و الخ. بعضی از آنها را آنقدر شنیدم که ناخودآگاه با لحن خود شاملو حفظ شدم. شاملو را بعد از رفتنش شناختم و چه دیر، که ای کاش اینطور نبود. چه شبها که با صدایش آرام گرفتم و چه تنهاییها که زمزمهاَش تنها همراهم بود. در تنهاترین ِ تنهاییها شعرها و کارهای او بود که مرا به خود میآورد و بس.
شاملو از لحاظی دیگر هم برایم دوست داشتنیست. مبارزی بود که تن به ابتذال آرمان - آنگونه که بسیاری دیگر دادند - نداد. همیشه آنچه را میپنداشت فریاد زد و کسی نبود که تن به بد و بدتر دهد. این راسخ بودن را دوست دارم.
"گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس ِ عمرم را به رسوایی نیاوزیم
بر بلندِ کاج ِ خشکِ کوچهی بن بست.
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز بیبقایِ خاک"
امروز سالمرگ ِ شاملوی بزرگ است. یادش گرامی.
|
27/04/1389 |
میگذرد، میگذرم.
|
|
 |
به واقع نیامدهاَم پس از این همه مدت که مثل سابق، حرفی برای گفتن داشته باشم. هر چند که بسیار وقتها هم حرف خاصی نبود. میخواهم بگویم گاهی اوقات خسته میشوی از خیلی چیزها. چیزهایی که پیش از این برایت دغدغه بوده و حالا دیگر نیست. دغدغه که از بین میرود تو میمانی و یک خلا که اگر با چیزی بالغتر پر شود، شاید که در مسیر تکامل قدم برداری. شاید هم نه. اما این روزهای من؛ هیچ چیز نیافتم که جای دغدغههایم را پر کند. یعنی رنگ باختن ِ هدفها، آرزوها و هر آنچه که تا دیروز هُلاَت میداده به سمت زندگی، یا یک خواست برای زنده ماندن!
نمیدانم این لحظات خواهد گذشت؟ برخواهد گشت؟ شاید که اصلا گذاری باشد برای من، مثل هر انسان دیگری در 25 سال و 4 ماهگی!
چند روز پیش سالنامهای پیدا کردم، از آنها که آنقدر خاک گرفته بود که رنگ جلدش را نشود راحت تشخیص داد. سال 73، اول یا دوم راهنمایی. پر بود از دستنوشتههایم، شعرهای گروه سرود مدرسه، داستان کوتاههای دو صفحهای، نقاشیها، کدهای برنامهنویسی و طراحیهای بچهگانهی اختراع! غبطه خوردم که چه پرانگیزه بودم و چه همه چیزها که با هم میخواستم روزی بشوم و نشدم. تاسف که چه راحت آنها که شدم برایم عادی شد. این البته خاصیت انسان است گویا. هر آنچه میخواهی همین که به دست آمد دیگر بیارزش میشود به طریقی. کم میماند برایت چیزهایی که تا مدتها بوی تازگیاَش سرشارت کند از امید و رضایت. از اینها که بویاَش تا مدتها در کنارت میماند کم داریم در زندگی، یا حداقل برای من خیلی کم بود.
رویاها و آرزوها را نباید از دست داد که وقتی نباشد، تو هم دیگر نیستی.
همین.

نوشتن "ارغنون" بر میگردد به بهار 1387. داستان کوتاهی خوانده بودم که در آن راوی از همان ابتدای کار، پاراگراف اول، کل ماجرا را تعریف کرده بود و بعد همان کلیات را به جزء بیان میکرد. یادم است کتاب را تا تمام نکردم کنار نگذاشتم. از تکنیک نویسنده به وجد آمده بودم. اینکه چهطور با وجود آن پاراگراف اول، توانسته همچنین کششی در کار ایجاد کند. این شد که تصمیم گرفتم تمرینی کرده باشم. یک موضوع کلیشه را انتخاب و شروع به نوشتن کردم.
در دو جلسهای که ظهرها به کافه میرفتم داستان تمام شد. برای چند نفر خواندم و بازخوردها را گرفتم. بعد هم دست به کار نزدم تا پاییز 88 که یک دور آن را ویرایش کردم. حال حاصل هر چیز هست بخشی از تلاش من در دو سال پیش را شامل میشود که به اندازهی خودش برایم عزیز است.
برای دانلود داستان کوتاه "ارغنون" بر روی این لینک کلیک کنید.
در ضمن خوشحال میشوم نظراتتان را بدانم.
|
20/03/1389 |
یکی از سرآغازهای من
|
|
 |
داستان نوشتن من ( همین میزان دست و پاشکسته ) بر میگردد به دوران راهنماییمان. مدرسهی نمونه مردمی ِ سلمان فارسی. روز اول که معلم انشامان با آن سیبیلهای چپیاَش ( چپ مارکسیستی منظور است ) آمد سر کلاس، صاف در چشم همه نگاه کرد و گفت هر کس سر این کلاس انشا بنویسد تجدیدش میکنم. از همان جلسهی اول در مورد داستان کوتاه برایمان صحبت کرد و اولین تکلیفمان هم شد نوشتن یک داستان کوتاه در مورد کسی که صبح زود میخواهد به مدرسه بیاید. تخیلم را روی کاغذ ریختم و جلسهی بعد آن را سر کلاس خواندم. یک داستان کمدی ماجرایی با تخیل یک بچهی دوازده ساله. داستان که تمام شد میشد رضایت را در صورت بچهها و معلم دید.
بعد از آن هم حمایتهای همین معلم و کسان دیگر بود که مرا به داستان نویسی علاقهمند کرد.
همین مرد نازنین معلم هنرمان هم بود. نقاشیهامان باید همیشهای صحنهای را روایت میکرد. خودش میگفت چه صحنهای را روایت کنید. یادم میآید یک بار "فقر" را موضوع کرده بود و من که قبلا هم کلاس طراحی رفته بودم با مداد کنته افتادم به جان کاغذ و صحنهای را کشیدم که مورد تشویق پدر و مادر قرار گرفت. فردای آن روز با افتخار نقاشی را وسط کارهای باقی بچهها گذاشتم. پایان کلاس معلم همه را تصحیح کرده بود و برگهها را تحویل داد. به من داده بود سیزده و پایینش با خطی خوش نوشته بود:
"پسرم، سعی کن به جای هر چیز و هر کس، روی پای خود بهایستی"
فکر میکنم همین واقعه بود که باعث شد بیخیال نقاشی شوم، ورنه هیچ بعید نبود سی سال دیگر هم ردیف با آیدین آغداشلو باشم.
حال یک سری چیزهایی را برایتان گفتم که قرار نبود بگویم. میخواستم در مورد دیالوگ نویسی در داستان کوتاه صحبت کنم که خوب میگذارمش یک وقت دیگر.
اما سرانجام آن معلم. روزی از روزها آمدند در کلاس را زدند و خواستنش. پشت در، مدیر مدرسه بود و یکی که من نمیشناختمش. بیرون صحبتی کردند که ما نشنیدیم. داخل آمد وسایلهایش را جمع کرد و از همه خداحافظی کرد. بعد هم همراه آقایان رفت و دیگر ما او را ندیدیم.
چند روز بعدش که ماجرا را برای معلم سرودمان تعریف کردیم چیز جالبی شنیدیم. معلم سرودمان گفت در دوران نوجوانیمان همین آقا معلم هنر و انشامان بود. دقیقا همینگونه یکروز آمدند و از سر کلاس بردنش. پرسیدیم چرا؟ گفت نمیدانم دقیقا. ولی فکر میکنم مشکل سیاسی داشت.
بعدها شاید ده یا دوازده سال بعد خیلی اتفاقی در خیابان دیدمش. همان قیافه کمی پیرتر، همان سیبیلها و همان رنگ لباسها به تنش بود و کیسهی خریدی در دست داشت.
دیگر هم او را ندیدم.
|