|
16/12/1388 |
خودسانسور ِ منفعل
|
|
 |
دو مطلب نوشتم. یکی در مورد اتهام محاربه به دکتر محمد ملکی و دیگری بازداشت جعفر پناهی. میخواهید بدانید کجاست؟ پاکشان کردم. آن من ِ خودسانسور-اَم همه را Select all کرد و Delete را فشرد. احساس خفگی ِ ایجاد شده برایم آنچنان هم جدید نیست. من سالهاست که تنها مقدس ِ موجود ِ دنیا را آزادی ِبیانی میدانم که از آن محروماَم.
حال مجبورم برایتان از موضوعات شاید بیاهمیت و پیش پا افتاده بگویم که همهجا میتونید بخوانید. اینکه چرا سیستم پرداخت الکترونیکی مخابرات به درد لای جرز میخورد. اینکه سهمیهی بنزین را کردهاَند 60 لیتر در ماه و بنزین را به قیمت جهانی میفروشند درحالی که دستمزدها جهانی نیست. اینکه mvm چینی ِ 4 سیلندر ِ تاپاله آشغال 12 میلیون تومان معامله میشود. اینکه یک همایش که فقط خودشان در آن شرکت میکنند راه انداختهاَند و پردههای تبلیغاتی ِ آنرا هر 10 متر به طول 10 کیلومتر نصب کردهاَند و بودجه تبدیل به هیچ میکنند. اینکه احمدینژاد دیروز 11 سپتامبر را زیر سوال برد اما در سفر قبلیاَش میخواست مثلا برای ادای دین به کشتهشدهگان بر جای خالی برجهای دوقلو حاضر شود و گل بگذارد. اینکه ...
اینطور میشود که یک روز چشم باز میکنی میبینی تبدیل به یک آدم منفعل شدهای.
|
|
 |

Oldboy ( محصول 2003 کره ) ساختهی تحسین شدهی چان وو پارک ( Chan-wook Park ) را دیشب دیدم. فیلم زمانی در حدود 2 ساعت دارد، اما ابدا دارای ریتم کندی نیست. داستان در مورد مردیست که 15 سال را در زندانی بینام و نشان، بدون آنکه دلیل زندانی شدنش را بداند میگذراند. مرد پس از رهایی عجیباَش، در جستوجوی مسبب این اتفاق برای گرفتن انتقام میگردد. اتفاقات داستان سیر عجیبی دارد و همیشه چیزی هست که بیننده را دچار بُهت کند. در هیچ قسمت از فیلم شما با روایتی عادی مواجه نمیشوید. هر اتفاقی تعریفی دیگر-گونه دارد. انگار راوی میخواهد بگوید هر چیزی آنطور که به نظر میرسد اتفاق نمیافتد.
داستان بر روابط بین انسانها تاکید زیادی دارد. میتوان گفت که تمام داستان بر روی این مساله میچرخد. مهم نیست که این روابط صحیح باشند یا بر پایهی عرف و سنتی غلط؛ نکته اینجاست که به هرحال وجود دارند و نمیتوان به راحتی از کنارشان عبور کرد.
سکانسهای اکشن فیلم را هم دوست داشتم. خشونت گاهی اوقات شدت میگیرد، اما کاستن از آن به داستان ضربه میزند. نمیدانم چرا در بسیاری از سکانسهای فیلم، نه به صرف نمایش خشونت به صورتی خاص اما، یاد تارانتینو میافتادم. بعد از تماشای فیلم که به جستوجوی مطالب پیرامون فیلم مشغول بودم چندین جا نقل قولهایی از تارانتینو در مورد این فیلم خواندم که در جای خود جذاب بود.
دو سکانس پایانی فیلم واقعا شاهکار است. قبلا هم شنیده بودم که چان وو پارک عادت دارد در پایان فیلمهایش ضربه بزند، اما اعتراف میکنم که انتظار آنچه که دیدم را نداشتم.
به هر حال "پیر پسر" از آن دست فیلمهاییست که چندین بار باید دید. ضمنا بعضی دیالوگهای فیلم را هیچگاه فراموش نخواهید کرد. برندهی جایزهی ویژهی هیئت داوران جشنوارهی کن ( در سالی که تارانتینو رییس هیئت داوران بود ) و 16 جایزهی دیگر در کنار 10 نامزدی در جشنوارههای مختلف.
|
|
 |

Zwartboek ( انگلیسی : Black Book ) یا لیست سیاه، محصول هلند (2006) فیلمیست به کارگردانی پل ورهوفن (Paul Verhoeven)
این فیلم یکی از تاثیرگذارترین فیلمهایی بود که دربارهی جنگ جهانی دوم دیده بودم. نگاه واقعگرایانه داستان که به قول ورهوفن 20 سال گفتمان بر سر آن - با فیلمنامهنویساَش - طول کشیده، قابل تحسین است. شخصیت پردازیها و بازیها عالیست و به خوبی بر روی پرسوناژها مینشیند. تلاش کارگردان برای پرداختن به تمام جوانب ِ ممکن ستودنیست؛ چیزی که البته باعث شده بعضی منتقدان آن را ایراد در نظر بگیرند.
نمیخواهم چیزی از فیلم تعریف کنم. دیدن فیلم را به همه توصیه میکنم که ندیدنش حکم از دست رفتن حداقل بخشی از زندگیست!
و اما یکی از تکاندهندهترین دیالوگهای فیلم ( حداقل از دید من )، جملهای از شخصیت اصلی فیلم "الیس" است که از دست آلمانها گریخته و به یاران قدیمیاَش هم نمیتواند پناه برد. در قایقی مخفی شدهاَند که رادیو پایان جنگ را اعلام میکند و :
مونتز : "جنگ تموم شد، عشق من جنگ به پایان رسید."
الیس با بهت و ناامیدی سر تکان میدهد.
مونتز : "برای ما این فقط یک شروعه"
الیس همچنان با چهرهای ناامید در حالی که چشمانش اندکی این طرف و آن طرف میشود: "هیچوقت فکر نمیکردم که از آزادی بترسم"
شاید بهتر باشد که آدمها در عین عقلانیت و منطقگری گاهی هم خوشبین باشند؛ تا شاید خوشبینی در حادث شدن اتفاق محرکی شود.
زیرا به هر حال
"اتفاق خودش نمیافتد"
|
20/10/1388 |
ملغمهای به نام محاکمه در خیابان
|
|
 |

سرانجام "محاکمه در خیابان" مسعود کیمیایی را با دوستان دیدیم. از فضاحتهای سینما آفریقای مشهد که قرار نیست سخنی به میان آوریم که اصولا گل سر سبد سینماهای مشهد است! ولی فیلم...
محاکمه در خیابان سرشار از نکات منفی ( به دید من و دوستان ) و چند نکتهی مثبت است. بگذارید ابتدا نکات مثبت را اشاره کنیم تا پیش داوری باعث عدم درک خوبیها نشود.
فیلم با دوربین دیجیتال فیلمبرداری شده است. قبل از دیدن فیلم، بر اساس شنیدهها فکر میکردم دوربین Red One به کار گرفته شده، اما نماهایی در فیلم وجود دارد که کمی این تصور را از بین میبرد. به طور مثال در نمایی از فیلم دوربین پشت فرمان اتوموبیل قرار گرفته و با زاویهی Tilt Up رانندهی در حال صحبت با گوشی موبایل را نشان میدهد. هیچ دوربینی به غیر از هندیکم در آن فاصله جای نمیگیرد. اصولا جنس تصویر هم کوچکترین سنخیتای با هندیکم ندارد. نمیدانم از چه دوربینای استفاده شده که به قول یکی از دوستان لنزش از بدنه احتمالا جدا میشده و با یک سیم به باکس دوربین وصل میشده! به هر حال استفاده از دوربین دیجیتال در سینمای ایران مرسوم نیست. به نظر من در این فیلم بهترین استفاده از این مساله را شاهد هستیم.
قابهایی که بسته شده اکثرا عالیست. بسیاری از نماها را میتوان به عنوان تک عکس چاپ کرد و به دیوار آویخت. نورپردازی عالی، کمک زیادی به این مساله کرده. عمق میدانها به رساندن مفهوم واقعا کمک میکند. Preset ای شبیه به Sepia با درصد بسیار کمی رنگ به تصویر داده شده و کمی فضا را کِدِر و چرک میکند. البته آقای کیمیایی در یکی از مصاحبههایش فیلم را سیاه و سفید توصیف میکند که با واقعیت همخوانی ندارد. این درصد بسیار کم رنگ به نظر من میتوانست در قسمتهایی از فیلم کم و زیاد شده تا بار معنایی خاصی را به دوش بکشد. اما این اتفاق عملا نیفتاد. در نماهایی درصد رنگ کمی زیاد شده که بیشتر به اشتباه سهوی میماند تا اینکه منظوری پشت آن باشد. زیرا که در سکانسهایی اتفاق میافتد که افزایش درصد رنگ برعکس ضربه میزند تا بخواهد پیامی برساند و اصولا حاوی پیامی نیست. چه بسا که در نمای دیگری در همان سکانس این درصد رنگ تغییر پیدا کرده. در بسیاری از نماها بهترین موقعیت برای سه رنگ کردن تصویر وجود داشت که باز هم این اتفاق نیفتاد. به طور مثال در نمایی که محمدرضا فروتن چاقو خورده و به دیوار تکیه داده، میشد خون را کمی قرمزتر کرد که هم زیباتر بود و هم بار مفهومی خاص خود را داشت که حتی در کنار دیالوگهای سکانس به تاثیرگذاری بیشتر آن کمک میکرد.
اما نکات منفی. این فیلم آنقدر نکتهی منفی دارد که به راحتی میتواند به عنوان یکی از ضعیفترین فیلمهای کیمیایی محسوب شود. حتی پایینتر از رییس، حکم ( جوزدگی + ریتم کند + سکانسهای واقعا زاید )، اعتراض ( جوزدگی + پرداختن به همهچیز و هیچچیز ) و سربازان جمعه ( بماند ).
از لحاظ داستان و فیلمنوشت (!) که بخواهیم بررسی کنیم، فیلم نمونهی تمام و کمال مثل معروف "آشپز که دو تا شد، آش یا ..." است. بعضی اوقات روایات و حتی پرسوناژها بین اصغر فرهادی و مسعود کیمیایی دست و پا میزند. معلوم نیست کدام طرفیست. گاهی دیالوگها روی پرسوناژها واقعا نمینشیند. کسی که تا چند دقیقه قبل دیالوگ به سبک کیمیایی میگفته، حال رام و امروزی حرف میزند. یا دیالوگش به همان سبک معروف کیمیاییست، اما لحن صحبتاَش چنان تغییری کرده که احساس میکنی از روی متن دارد میخواند. حال وقتی دو پرسوناژ روبهروی هم قرار میگیرند که دیگر شاهکار میشود. سکانس گفتگوی داماد و راننده آژانس در وسط بیابان یکی از بدترین سکانسها بود.
فیلم خوب شروع میشود، اما خوب ادامه پیدا نمیکند. خیلی زود ریتم ِ کند فیلم آزار دهنده میشود. به قول یکی از دوستان میتوانست دو فیلم کوتاه میساخت و هیچوقت اینها را به هم نمیچسباند. فیلم مملو از نماهای زیبا اما زاید است. نماهای ترافیک میتوانست کمتر از این باشد و همچنان بار معنایی خود را حفظ کند. در کل زمان فیلم میتوانست که کوتاهتر باشد. نه تنها باعث ضربه به داستان نمیشد، بلکه کمک شایانی به امتیاز کلی آن میکرد.
با توجه به قالب کلی شخصیتهای کیمیایی ( در اکثر فیلمهایش ) بازیها واقعا خوب نیست. راننده تاکسی بدترین بازی را ارائه میدهد. شریک قاتل مضحک و خندهدار بازی میکند. درد چاقویش درد نیست و به زخمی سطحی میماند. نیکی کریمی را انگار زور کردهاند برای چند سکانس. انگار حوصلهی حس گرفتن ندارد. کاملا در سطح بازی میکند. حتی پولاد کیمیایی در سکانسهای مختلف بازیهای متفاوتی ارائه میدهد. این آشفتگی نمیدانم از چیست. از طرفی بازی خوب هم داریم، حامد بهداد، محمدرضا فروتن و شقایق فراهانی. شاید البته این خوب بودن به دلیل حضور کوتاهشان باشد. نمیدانم.
منشی صحنه عملا افتضاح عمل کرده. نمیخواهم به همهی اشتباهاتاَش در نگه نداشتن راکورد ( اصطلاحاَش را دوست ندارم ) اشاره کنم؛ اما برای نمونه چند مورد را عنوان میکنم.
سیگار در دست سرایدار شرکت مرتب در نماهای مختلف کوتاه و بلند میشود. شاید اگر سیگار پابلند استفاده نمیشد کمتر کسی متوجه این اشتباه فاحش میشد. اصولا استفاده از سیگار در فیلمها خیلی حساس است و این راه همهی دستاندرکاران میدانند. اما چهطور میشود که منشی صحنه به این مساله توجه نمیکند و عملا کارگردان هم آن را فراموش میکند؟ یا گلی که گلفروش در جیب داماد میگذارد در نمای خارج شدن از گلفروشی نیست! یا سیگار و فندکی که به مرد رهگذر میدهد و بعد همان را در سکانس بیابان از جیب خارج میکند!
همهی اینها به کنار داستان فیلم هم برای خود حرفها دارد. نمیخواهم به مسائل موجود در داستان اشاره کنم. کسانی میپسندند و دیگرانی مثل من نه. پرداختن به مقولهی غیرت و ناموس و لاتبازی و چاقوکشی بعد این همه سال بهروزرسانی هم میخواهد، نمیخواهد؟ آقای کیمیایی هنوز در همان ارزشهای دههی 40 و 50 دست و پا میزند و نه تنها نمیخواهد قبول کند که آن دوران گذشته، بلکه از زبان حامد بهداد میگوید "چهکنیم که از مد نمیافتیم؟". یکی به گوشش برساند که مدتهاست از مد افتاده!

شاید خیلی دیر، اما 10 کیارستمی را دیدم. اسم فیلم که نمیتوان بر آن گذاشت. برنامهی خسته کنندهی رادیویی برایش مناسبتر است. آن هم برنامهای که کارگردان آن از محتوای دقیق دیالوگها خبر ندارد. یک عدد "مانیا اکبری" به داستان کمی کشش میدهد که آن هم بعدها در فیلم "20 انگشت" به نویسندگی و کارگردانی خودش ( مانیا ) اثبات شد بهتر از کیارستمی اینگونه فیلمسازی را بلد است.
شاید تنها نکتهی مثبت کار (!) پرداختناَش به مقولهی زن و خانواده است که در همین آثار سینمایی تولید شده در کشور نمونههای بهتری برای این مقوله پیدا میشود.
در کل، "10" از نظر من کاری بود بسیار ضعیف که اگر آقا یا خانم x به عنوان فیلم اول یا دوماَش میساخت شاید جای تقدیر داشت. اما اینکه کیارستمی آن را بسازد و دیگران بهبه و چهچه راه بیندازند توهین به شعور مخاطب و دزدیدن موقعیت از تمام فیلمسازان آماتور است.
-------------------------------------------------------------
پ.ن - Official Selection جشنوارهی کن هم نوش جانش. به مخملباف هم از این جایزهها زیاد دادند!
|